
حس میکنم دیگه هیچی ندارم که بخوام به شوقش از خواب بیدار بشم:( مثلا اون موقعی که داستان مینوشتم تمام شوق و ذوقم این بود که بیدار بشم و برم سراغ قسمت بعدیش یا اون موقعی که چند تا دوست داشتم... الان تمام روزای من با یه کوبلنه لعنتی میگذره که به امید روزای خوب دارم درستش میکنم...وات د کوبلن!-___- هیچ وابستگی ای نمیآره:|||| کاملا یه کاره عشقیه مثلا:/ هر وقت دوس داشتم میرم سراغش...-___- باید کتاب خوندن و شروع کنم شاید هوم؟:/ همآ؟این که همه چی یجوریه بخاطره اینه که قراره اتفاقاته خوبی بیوفته به زودی!:) تو الان داری از قله ی کوه بالا میری و بخاطره همینه که خسته ای!چیزی به سرپ...
ادامه مطلب